در ژن انسان اولیه این همه تمایل به دروغگویی وجود نداشت... در ژن انسان چیزی به عنوان خوردن حق و حقوق دیگران وجود نداشت... پله کردن دیگران برای چنگ زدن به ثروت و مقام از کار های روتین آدمیزاد نبود...
حق بدیم به این ویروس جدید بعد از کلی سال یهویی هوس کرده یک جهش کوچولو بکنه و خوش بگذرونه...
جهش ویروسی به ما نشون داد که دنیا بدون ما هم به مسیر خودش ادامه میده... فهمیدیم که ما انسان ها ستون های آسمون نیستیم و اگه دو روز بشینیم تویه خونه، آسمون به زمین نمیاد... فرصت پیدا کرده بودیم که از کار شبانه روزی راحت بشیم و یکمی به دور برمون نگاه کنیم...
چارلز بوکوفسکی می نویسه:
همسایه ی کناری غمگینم می کند...
زن و شوهر صبح زود بیدار می شوند... می روند سر کار و عصر باز می گردند... ساعت 9 شب همه ی چراغ های خانه خاموش است...
همسایه ی کناری غمگینم می کند...
آدم های خوبی اند و دوستشان دارم... اما حس میکنم در حال غرق شدن اند... بی خانمان نیستند اما بهانه ی گزافی می پردازند...
گاهی در میانه ی روز خانه ی شان را می نگرم... خانه ام انگار مرا نگاه می کند... خانه می گرید... می توانم حس کنم که می گرید...
آری...همسایه کناری غمگینم می کند...
برچسب:
نویسنده: سارا حسینیان